مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
174
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
محكم ببند و بصندوق اندرشان بنه و صندوق بر استرى بسته ، ايشان را ببر و در باديه بكش و دو شيشه از خونشان پر كرده ، نزد من آر و دير مكن و بسى بشتاب . خازن گفت : سمعا و طاعة . پس در همان ساعت برخاسته ، رو بسوى امجد و اسعد گذاشت . وقتى بايشان برسيد كه از قصر بدر ميامدند و جامهاى نيكو پوشيده ، بديدار پدر روان بودند تا او را سلام كنند و بسلامت او تهنيت گويد . چون خازن ايشان را بديد ، گفت : بدانيد كه من مملوكم و پدر شما مرا بكارى امر فرموده . آيا شما فرمان او مىپذيريد يا نه ؟ گفتند : آرى . فرمانپذير هستيم . در آن هنگام ، خازن پيش رفته ، بازوانشان را ببست و بصندوقشان گذاشته ، بر استرى بنهاد و از شهر بدرآورد و تا هنگام ظهر هميبرد و تا اينكه در مكانى بىآب و علف فرود آمد و صندوق باز كرده ، ملك امجد و ملك اسعد را بدرآورد . حسن و جمال ايشان بديد و سخت بگريست . پس از آن تيغ بركشيد و بايشان گفت : اى ملكزادگان ، به خدا سوگند كه بر من دشوار است كه با شما بدى كنم و شما را آسيب رسانم . و لكن معذور هستم و به اين كار ، مأمور شدهام و پدر شما قمر الزمان ، مرا بكشتن شما امر فرموده . پس ايشان گفتند : اى امير ، بر آنچه مامور گشتهء ، بكن . ما بتقدير خدا شكيبا هستيم و خون خود را بر تو حلال كرديم . پس آن دو برادر ، يكديگر را در آغوش گرفتند و وداع بازپسين كردند و اسعد با خازن گفت : اى امير به خدا سوگند مىدهم كه داغ بر جگر من منه و شربت حسرت او بر من مچشان . بلكه مرا پيش ازو بكش . كه اين بر من آسانتر است . امجد نيز با خازن ، همان را گفت كه اسعد ميگفت و خازن را بكشتن خويشتن ترغيب ميكرد و ميگفت : برادر من از من خوردسالتر است . مصيبت او بر من روا مدار و مرگ او به من منماى . پس ايشان سخت گريان گشتند و خازن بگريستن ايشان بگريست . پس از آن هردو برادر ، يكديگر را در آغوش گرفتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .